جستجوی مطلب - جستجوی مطلب - Tele-Wall - سرویس اشتراک تلگرام چاه #چاه

جستجو حداکثر در بین پیام های هفته اخیر اتفاق خواهد افتاد

2113 مورد یافت شد

مشاهده 20 پیام آخر از 2113 پیام :
    9
    با دیدن این عکسها چگونگی تنها ماندن حضرت مسلم در کوفه بهتر در ذهن متصور میشود #مسئولین کوفی علی تنهاست در یک قوم گمراه زبانش را که میفهمد بجز چاه @armaneenghelab


    14
    وحید نصرتی: آوردنش لب چاه که خونش نریزه تو حیاط. @yn3010 🖤🖤🖤🖤


    33
    🙏خدایا! اگر روزی آمد که محبت علی را از من گرفتی جان من در بدنم نباشد. 🙏خدایا حال می‌دانم که علی چرا چیزی را جز دل چاه برای درد دل انتخاب نکرد. خیلی چیزها را نمی‌توان به هیچ‌کس گفت؛‌ خدایا جان آن امام زمان را سالم بدار که او امید شیعه است. #شهيد_مصطفی_احمدی_روشن #کلام_شهدا @Lale_haye_khaki


    31
    #حضرت_حر از کوچه های خاطره هایش عبور کرد  پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد  می‌کرد حس، بزرگیِ بار گناه خویش  می‌خواست تا رها شود از دست چاه خویش  در برزخ میان بهشت و جهنّمش  می کرد شوق عفو الهی مصمّمش  سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت  گویا هزار کفش تعلّق به پای داشت  اما به شوق یافتن نور نشأتین  یعنی خدای طور تجلّای عالمین  پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد  یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد  می کرد مشق دیگری از قاف و شین و عین  در محضر نگاه رحیمانه ی حسین  شوق وصال در دل بال و پرش شکفت  اقرار را بهانه ی پرواز کرد و گفت:  سنگی که قلب آینه ها را شکسته ام  آقا! منم کسی که به تو راه بسته ام  حالا ولی به سوی شما بازگشته ام  یعنی که من به سمت خدا بازگشته ام  تا سرنوشت دائمی ام را عوض کنم  بگذار با تو زندگی ام را عوض کنم  هم‌ارتفاع رحمت تو نیست آه من  آبی نمانده است به روی سیاه من  آیینه ی خدای منی در برابرم  خون مرده بود در دل رگ های باورم  اما نگاه لطف شما راه را گشود  لطف جناب مادرتان زنده ام نمود  ای آخرین پناه همه ناامیدها! «دارم به اشک بی اثر خود امیدها»  ای شاه راه قرب الهی ولای تو!  «شرمندگی» ست سهم من از کربلای تو  باید کشید سختی راه کمال را  خوف و رجاء، نور جلال و جمال را  جایی که راه کشتی امّید ما گم ست  وقتی که بحر رحمت او در تلاطم ست  باید نبود در غم بود و نبود خویش  باید به دست او بسپاری وجود خویش  او مظهر تمامی اسماء کبریاست  فطری ترین صدای طپش های قلب ماست  فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش: ای بی‌خبر ز ارزش والای آه خویش!  ای بی‌خبر زماهیت باده ی «الست»!  پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!  تدبیر امر عالم ایجاد کار ماست  خلقت تمام قد همه در اختیار ماست  فیض وجود، منحصر ذات کبریاست اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست  در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست  ای بی‌خبر! سپاه شما هم سپاه ماست  وقتی مقام صبر و رضا راه ما گرفت  در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت  اینجا حضور آینه بندان جلوه هاست  کرب و بلا مکانت تأویل واژه هاست  «حر» بوده‌ای به اصل خودت بازگشته ای «تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشته ای  وقتی جواب آینه ها غیر سنگ نیست  عاشق اگر شکسته نباشد، قشنگ نیست  حالا که عاشقانه خودت را شکسته ای  حالا که راه توبه خود را نبسته ای  از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت  همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت  وقتی کسی ز بند خود آزاد می شود بال و پر شکسته اش آباد می شود  پاک از هر آنچه جاذبه ی خاکی ات کنم  پر باز کن که طائر افلاکی ات کنم پر باز کن که کنگره ی عرش، جای توست  «آزادگی» مکانت کرب و بلای توست  احسان محمود پور درگاه اشعارناب آئینی ومقاتل https://t.me/joinchat/AAAAADvM0N3FEsC1JZ3Iug


    10
    کرکوک که موقعیتی بسیار مهم در عراق دارد و اقلیم کردستان آن را جزء محدوده ی جغرافیایی خویش می داند و رفراندوم جدایی از عراق را در آنجا نیز می خواهد برگزار کند با چالشي جدی مواجه است ، مردم کرکوک از سه بخش عمده کرد ، ترکمان ، و عرب تشکیل شده که فقط کردها موافق استقلال و پیوستن پس از آن به کردستان هستند ، ترکمان ها از اساس مخالف بوده ، عرب ها نیز برگزاری را منوط به پایان جنگ با داعش می دانند در چنین شرایطي اگر دولت کردستان از چاله ی اول مشکلات مخالفت های دولت ها خارج شود احتمال سقوط اش در چاه !! کرکوک فراوان است و در چنین شرایطي اساساوقافله ی مستقل شدن کردستان تا به قیامت لنگ خواهد بود... عبدالحسین نورهاشمے رشیدآباد @kaghazkonankhunaj


    2
    رمان دالان بهشت #پارت73 شاید آن روز همه به فکر فرو رفتند و از حرف های محمد نتیجه و درسی گرفتند، غیر از من بیشعور و کم عقل که همه فکرم معطوف این بود که اصلا چرا ناراحتی ثریا برای محمد باید مهم باشد تا بخواهد راه پیش پایش بگذارد و یک ساعت در موردش حرف بزند و چرا ثریا با آن نگاه ملامال از تشکر و احترام به محمد نگاه می کند. همه ساکت بودند که باز امیر که انگار با سکوت دشمن خونی بود، سر حرف را باز کرد و گفت: خوب این که قضیه سیمین خانم و قضاوت جناب قاضی، لطفا قربان به شکایت بعدی هم رسیدگی بفرمایین!!! بالاخره آن قدر شوخی کرد که حرف را به مسئله مسافرت ثریا کشاند و محمد این بار هم از ثریا حمایت کرد و آتش غضب و حرص و حسادت من چندین برابر شد. جواد گفت: محمد، تو قضاوت کن، درسته، سه چهار تا دختر، تک و تنها پاشن برن یک شهر غریب مسافرت؟! محمد در کمال ناباوری همه ما و شاید حتی خود ثریا ر احت گفت: اگر نظر من رو می خوای، آره درسته! دهان هر سه ما از تعجب و دهان ثریا از مسرت و حیرت باز مانده بود، طوری که همه ناگهان ایستادند، ولی ثریا زودتر خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد. چند قدمی که دور شد جواد با حرص گفت: تو اصلا می فهمی چی می گی؟! محمد جدی و خیلی راحت گفت: آره می فهمم. اینم که خواهر تو نه یک دختر بی دست و پاست نه یک دختر بچه و نه کم عقل و سر به هواست، و این که از روی احترام از تو اجازه می گیره و روی حرفت هم حرف نمی زنه بازم از فهمیده بودنشه. جواد غضبناک گفت: یعنی چه؟ یعنی بگذارم بره؟ می دونی ممکنه چه اتفاق هایی بیفته؟ من چطوری اطمینان کنم که... محمد با خونسردی حرفش را قطع کرد و همان طور که راه می افتاد گفت: خواهر تو، آن قدر عاقل هست که راه رو از چاه تشخیص بده و خودت هم اینو خوب می دونی. در ضمن می دونم مسئله اعتماد و اطمینان تو به خود ثریا هم نیست. جواد جون نمی شه که تو هر وقت دلت می خواد اونو عاقل بدونی، هر وقت برایت صرف نکرد، نه. خوب، حالا تو قبول داری خواهرت، عاقل و بالغ و قابل اطمینانه یا نه؟! جواد من و من کنان گفت: خوب، آره، ولی... محمد گفت: پس دیگه ولی نداره. چون تو الان تنها به دلیل دختر بودنش داری مانعش می شی، مگه نه؟! اونم حق داره توقع داشته باشه که تو به صرف جنسیتش رویش قضاوت نکنی، منظرمو می فهمی؟! محمد می گفت و من حرص می خوردم، از تعریف هایش از ثریا و طرفداری هایش خون خونم را می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد. این بود که وقتی آخرهای مسیر امیر گفت – راستی بچه ها، اگه آقا رضا زنگ بزنه همین هفته دیگه مسافرتمون حتمیه – دیگر از حرص مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم. تا آن روز اصلا نشنیده بودم که قرار است با جواد و ثریا به مسافرت برویم. گرچه محمد شوق و تمایل خاصی نشان نداد، ولی همین خبر که ثریا و جواد هم می خواهند همراه ما بیایند کافی بود تا چشم عقلم را کاملا کور کند. حسادت نابینایم کرده بود و در حد انفجار عصبانی بودم. این شد که آن شب بدترین مشاجره و بگو و مگوی ما و در حقیقت آخرین مشاجره بین ما در گرفت. درگیری ای که باعث شد بالاخره رو در روی هم بایستیم و سر هم فریاد بکشیم و به دنبالش چهار روز حتی یک کلمه هم بینمان رد و بدل نشد و دوباره شب ها جدا خوابیدیم. شب اول رفتم روی مبل خوابیدم و از فردا شب محمد بالشتش را برداشت و بدون کلمه ای حرف روی زمین خوابید و با این که دیگر دانشگاه نداشت، صبح های زود از خانه بیرون می رفت و شب ها دیر وقت برمی گشت، ساکت و خاموش و درهم. در این وضع آشفته، من از دهان امیر شنیدم که قرار است سه شنبه به شمال برویم. تصمیم گرفتم هر جوری شده، برنامه شان را به هم بزنم. دوشنبه صبح بود که محترم خانم زنگ زد و گفت چون فاطمه خانم و آقا رضا می آیند، ما هم شب برویم آن جا و دور هم باشیم. ولی من جواب درست و حسابی ندادم. فقط در فکر این بودم که چه طور برنامه آن ها را یا لااقل رفتن محمد را به هم بزنم. آن شب کمی زودتر آمد. به محض این که آمد رفتم بالا و برای خواب آماده شدم. آمد، در را بست و در حالی که به من نگاه نمی کرد، گفت: لباستو بپوش، اگر چیزی هم برای مسافرت می خوای بردار، بریم خانه مامان این ها. از اجباری که به جای تمایل توی حرف زدنش بود، جری می شدم. گفتم: من نه مسافرت می آم، نه خونه مامان این ها. عصبی و بی حوصله گفت: بچه بازی در نیار، مامان این منتظرن. منتظر شمان، خوب تشریف ببرین. دستش را به کمرش زده بود و نگاه می کرد. سرم را بلند نکردم، ولی از صدای تند نفس هایش شدت عصبانیتش را حس می کردم. کمی مکث کرد، ولی بعد گوشی تلفن را برداشت. تند تند شماره گرفت و به محترم خانم گفت چون برای مسافرت آماده نیستیم، شب آن جا نمی رویم. وقتی محترم خانم بالاخره راضی شد، گوشی را گذاشت و تا آخر شب هیچ نگفت و من که به خیال خودم مو


    5
    ⁣داستان خر و چاه عمیق چگونه مشکلات و چالشهای زندگیو شکست بدیم؟؟ این داستان کمک میکنه تا هوشمندانه باهاشون مقابله کنیم 🍃 @Sefrdarajehtell 🌺


    125
    #حکایت_چهار_هندو روزی چهار هندو  برای ادای نماز به مسجدی وارد شدند و موقعی که در حال نماز خواندن بودند، مؤذن وارد مسجد شد در این لحظه یکی از هندویان در وسط نماز با دیدن موذن از وی پرسید که آیا اکنون که بانگ اذان برآوردی وقت نماز بود!؟ هندوی دوم که در کنار هندوی اول ایستاده بود به وی معترض شد که با صحبت کردن  نماز خود را باطل کردی!  و هندوی سوم هم هردوی دیگر را سرزنش کرد که بیهوده به هم طعنه نزنید که نماز هر دوی شما به علت حرف زدن باطل شده است در این میان هندوی چهارم در وسط نماز خود با خشنودی زمزمه ‏کرد که:«خدا راشکر که من مانند این سه تن در چاه گمراهی نیفتادم!»   اصل داستان به روایت مولوی: چار هندو در یکی مسجد شدند بهر طاعت راکع و ساجد شدند  هر یکی بر نیتی تکبیر کرد در نماز آمد به مسکینی و درد  مؤذن آمد، از یکی لفظی بجست کای مؤذن بانگ کردی وقت هست؟  گفت آن هندوی دیگر از نیاز هی سخن گفتی و باطل شد نماز  آن سیم گفت آن دوم را ای عمو چه زنی طعنه؟ برو خود را بگو  آن چهارم گفت حمدللََّه که من در نیفتادم به چه چون آن سه تن  پس نماز هر چهاران شد تباه عیب گویان بیشتر گم کرده راه  ای خوشا آنکس که عیب خویش دید هرکه عیبی گفت آن بر خود خرید! #حکایت_چهار_هندو #مجله_فرهنگی_آوای_آشتیان @alireza_ashtiani1989 @avaye_ashtian


    140
    ♦️♦️اطلاعیه مهم و فوری : به اطلاع متقاضیان محترم شرکت در آزمون خدمات کارشناسی و نظارت بر عملیات حفاری چاه های عمیق می رساند، آخرین مهلت ثبت نام در آزمون، تا پایان وقت اداری روز دوشنبه مورخه 3 مهرماه 96 می باشد، لذا جهت تکمیل فرم به دفتر سازمان نظام مهندسی معدن استان زنجان مراجعه نمایند. لازم به ذکر است درصورت عدم تکمیل فرم ثبت نام، در آزمون مربوطه نمی توانند شرکت کنند. ✅مکان آزمون های مذکور: زنجان، بلوار شیخ اشراق، مرکز آموزش فنی و حرفه ای- ساختمان شماره یک شهید مفتح.✅ ❇️زمان آزمون خدمات کارشناسی چاه های آب: روز پنجشنبه مورخه 6 مهرماه از ساعت 8:00 صبح الی 10:00 صبح❇️ ✳️زمان آزمون نظارت بر حفاری چاه های آب: روز پنجشنبه مورخه 6 مهرماه از ساعت 10:00صبح الی 12:00 ظهر ✳️ سازمان نظام مهندسی معدن استان زنجان @nezammadanzanjan


    1634
    ‌✅ آذربایجان‌غربی رکوردار بیشترین تعداد حلقه چاه‌های غیرمجاز در کشور است 🔹 مدیر دفتر ستاد احیای دریاچه اورمیه در آذربایجان‌غربی گفت: آذربایجان‌غربی با 59 هزار حلقه چاه غیرمجاز در کشور رکورددار است. ◀️ متن کامل خبر را در وب‌سایت یول‌پرس بخوانید. (کلیک کنید) http://yolpress.ir/?p=47935 مطالب مرتبط: ▫️فروش و اوراق کشتی قدیمی دریاچه اورمیه هیچ ربطی به ستاد احیا ندارد (بخوانید) ▫️تحقق ۳۰۰ میلیارد تومان از اعتبارات دریاچه اورمیه (بخوانید) #جامعه 🌐 یول‌پرس | راه آگاهی و تفکر https://telegram.me/joinchat/BoB6XzwzCjqUZz7Hz2XnWA


    12
    🔵🔴بیشتر بدانیم🔴🔵 ‌📌پوشش ضايعات ناشي از آب برف و باران در بیمه آتش سوزی Waste water from snow & rain بام هر ساختمان، چه یک ساختمان ویلایی باشد یا یک آپارتمان در آخرین طبقه یک مجتمع اعم از مسکونی یا تجاری محل ریزش مستقیم باران، برف و تگرگ است. آب باران، برف و تگرگ از طریق شیب تعبیه شده در کف بام، آب رو و ناودان به شبکه فاضلاب یا چاه ساختمان می ریزد. گاهی به علتی مانند لبریز شدن آب رو، نشت در محل اتصال ناودان ها، ترکیدن لوله، ترک برداشتن یا مستهلک شدن پوشش بام و شکستن سفال شیروانی، آب حاصل از ریزش جوی، در بام ساختمان جمع شده و با نفوذ به سقف ساختمان مورد نظر یا دیواره اطراف ناودان، خسارت وارد می کند. این خسارت در نزد بیمه گران، ضایعات ناشی از آب برف و باران نام دارد. در بیمه آتش سوزی ضایعات ناشی از آب برف و باران پوشش ندارد مگر این که با درخواست بیمه گذار، موافقت بیمه گر و در ازای حق بیمه اضافی، پرداخت این خسارت تعهد شده باشد. @bimehtaavonnagadeh


    7159
    ✳️ارزش افزوده ترول فوتبال- ظاهراُ این که شخصیت‌های خفن فیلم‌ها می‌گویند هر کسی قیمتی دارد کاملاً واقعی است. نمونه‌اش همین ادن هازارد خودمان! هر چه شاخ بازی از سلمان خان تا جیسون استاتهام دیده‌اید را فراموش کنید. استاد هازارد در مراسمی که اخیراً نایکی تدارک دیده بود خود را قیمت گذاری کرده است. (ببینید این را دیگر ما نگفتیم که بگویید مسخره بازی است و داریم از منابع معتبر نقل می‌کنیم). خبرنگار مشهور ایتالیایی، جیانلوکا دی مارتزیو که در آن مراسم حضور داشته نقل می‌کند که ادن گفته:《آن‌ها ۲۲۲ میلیون یورو برای خرید نیمار پرداختند؟ پس من هم ۱ میلیارد یورو ارزش دارم.》 گویا پس از این جمله، وی با یک چشمک ریز و لبخندی خبیث طور به فرد کناری خود گفته: آره دایی خودم آخر زامبی‌ام. از هویت و جنسیت مشار الیه هم اطلاعاتی در دست نیست! این جمله هازارد ما را به یاد رشفورد انداخت که در پاسخ این سوال که اگر روملو لوکاکو ۱۵۰ میلیون یورو ارزش داشته باشد ارزش تو چقدر است؟ گفت: من مجانی‌ام! با این که حرف هازارد شوخی ساده‌ای بیش نبوده اما یک جورهایی در عمق جمله که غرق شوید می‌بینید این نگرشی است که همه در فوتبال روز دارند. علی الخصوص در فوتبال خودمان. مثلا فاتح تریم با خودش می‌گوید: به ژوزه ۸ میلیارد می‌دین و با منصوریان و علی چینی میلیاردی می‌بندین؟ پس منم بازی، باید ۲۰ میلیارد بدین تا بیام. شما نگاه نکنید به امثال حمید خان درخشان که فروتن و بزرگوار هستند. اگر قرار بود همه به این سبک ارزش خود را تعیین کنند، باید برای همین مدت مربیگری دو چاه نفت به نام ایشان می‌زدند! می‌بینید؟ فوتبال هنوز زیبایی‌هایش را دارد. 🔸نویسنده: میلاد تیرداد @TrollFootball_Persian


    64
    #حوادث 🌐 تخم‌مرغ فروش قتل را انكار كرد مرد تخم‌مرغ فروشی كه متهم است شريكش را در جريان حادثه‌اي مرموز در چاه 10متري به كام مرگ كشانده‌است، ادعاي بي‌گناهي كرد. 🔗 Javann.ir/873397 〰〰〰〰〰〰 🔍 به کانال تلگرامی روزنامه_جوان بپیوندید: 🌍 @NewsJavan تخم‌مرغ فروش قتل را انكار كرد مرد تخم‌مرغ فروشی كه متهم است شريكش را در جريان حادثه‌اي مرموز در چاه 10متري به كام مرگ كشانده‌است، ادعاي بي‌گناهي كرد.


    22
    شیخ عبدالعزیز الطریفی 💐💐🌿🌹🌿💐💐 یکی از عوامل ھلاکت یاری دادن ظالم علیه مظلوم است. در حدیث آمده که رسول الله ص فرمودند: «ھر کس قوم خود را در غیر حق یاری دھد مانند شتری است که در چاه افتاده و [میخواھند] آن را با دمش بیرون بکشند». [یعنی قومش نخواھندتوانست او را از عذاب خدا نجات دھند، ھمانطور که شتر را نمیتوان با کشیدن دمش از چاه بیرون کشید]. به روایت ابوداوود 💐💐🌿🌹🌿💐💐 https://telegram.me/joinchat/AAAAAD6t4mKafMw-Oo0V2g


    42
    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد مدعی خواست که آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند دل غمديده ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد ‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌ ‌‎‎‌‌‌‎‌‌‌‎‎‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌🎀کلبه محبت🎀 @kolbemohabbaat *حافظ*


    0
    ‍ 📣استخدام دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی شیراز 🔸(بهورز مرد)منطقه بهداشت و درمان آباده طشک(خانه بهداشت حسن آباد) 🔸(بهورز زن)منطقه بهداشت و درمان آباده طشک(خانه های بهداشت حسن آباد، چاه گز و خواجه جمالی) 📢 @dbakhtegan دهستان بختگان


    61
    جواب کاربران در پاسخ به 131 باسسلام و خسسته نباشيد به مدير محترم گروه و سلام ويژه به دوسست عزيزم همه ي دلنوششته ي شمارو با جون و دل خوندم حرفاي اشنا جاهايي از دلنوششته تون انگار قلم دست خودم بوده يه حرف خواهرانه بهت بگم الان 17 سالت سختيت سه ساله ميدونم خيييييييييلي سخت ها خيلي اما يه پيشنهاد دارم واست هر موقع مث امروز كه دلت گرفت يا هر حالت و حركتي از خانواده تا فاميلاتون يه دفتر براي خودت درست كن اونجا گلايه كن بنويسسس از هركسي كه ناراحتت كرده بي ادبي ميشه اما اگه لازم شد ناسزا هم بود به زمين و زمان هرچي دلت خواسسسست بگووو حتي گريه كن خالي شدي كه دفتر ببند تا وقتي كه دوباره دلت گرفت اما قول بده هيچ وقت نري سر صفحه هاي قبلي يعني هميشه واسه يه ورق سفيد كه بنويسي سراغ اون دفتر برو انقدر اروم ميششششي كه حد نداره شرايطت خيلي سخته اما خداروشكر بابات داري اگه باهاش راحت نيستي نامه بده بهش اگه ميدوني با عمه ات راحت با يه واسطه حرفات بهش بگوو اما ازدواج چاره راه نيست قرار نيست يه قرباني ديگه خدايي نكرده بوجود بياد قرار عبرت بگيري تموم كننده ي اين وضع باشي اشتباه تصميم نگير عزيزم ازدواج تو اين سن از چاله به چاه رفتن سختي شما سه ساله منم مث شما از سه سالگي بچه ي طلاق شدم و همه ي حرفات قبول دارم 🌹


    0
    🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭 به بهانه برگزاری دومین همایش نمایشنامه خوانی "خط سرخ" "خط عاشقیت" گویند خط عاشقیت از لحظه ای که بشر به فطرت ذات الاهیش پی برد آغاز گشت. این خط ابراهیم را به مسلخ فرزند برد و یوسف را در چاه افکند و موسی را به نیل و عیسی را به چهار میخ صلیب و محمد(ص) را به اقراء بسم و ربک و علی را به فزت و رب الکعبه و حسین را به آغاز سرخی خط عاشقیت کشاند. خط عاشقیت خط سرخی شد تا رسید به اهلی که اهل ایمان بودنند و اهلیتی ایمانی داشتند و رقم زدنند عاشقیتی که آغاز راهش خط سرخ بود و انتهایش بی نهایت آسمان. عاشقیت رسمش جنون است و مجنون پای دل عاشقی بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی‌جنبش عشق در مکنون نشود رسم و خط سرخ از هزارو سیصد و اندی آغاز شد و رسید به شیر بچه هایی که به فرمان پیر عاشقی ایستادند و از بیشه ایمان دفاع کردنند و خطی شد سرخ که تا امروز هست و راهش شد مسیر عشق چه پر مغز فرمود پیر عاشقی راه عاشقیت از حرم آغازگر خط سرخ میگذرد شیر بچه های بیشه ایمان شدند مدافع خط سرخ جوانان خوزستانی هنر تئاتر شیر بچه های ایمان ، فرهنگ انقلابی را در نگه داشتن این خط سرخ دانسته و چه خوب اندیشه کردنند برای اندیشه خط عاشقی و روشن نگه داشتن فانوس راه خط سرخ. خرمشهر دیگر در عاشقی در حال آزادی ست و مرد اندیشه گفت خرمشهر ها در پیش است. خط سرخ پا برجاست با هزاران هزار پیج خم های جاده عاشقیت و قطعا پا برجا می ماند این خط عاشقی. دست مریزاد حسین ذوالفقاری @behbahantheater


    62
    🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭 به بهانه برگزاری دومین همایش نمایشنامه خوانی "خط سرخ" "خط عاشقیت" گویند خط عاشقیت از لحظه ای که بشر به فطرت ذات الاهیش پی برد آغاز گشت. این خط ابراهیم را به مسلخ فرزند برد و یوسف را در چاه افکند و موسی را به نیل و عیسی را به چهار میخ صلیب و محمد(ص) را به اقراء بسم و ربک و علی را به فزت و رب الکعبه و حسین را به آغاز سرخی خط عاشقیت کشاند. خط عاشقیت خط سرخی شد تا رسید به اهلی که اهل ایمان بودنند و اهلیتی ایمانی داشتند و رقم زدنند عاشقیتی که آغاز راهش خط سرخ بود و انتهایش بی نهایت آسمان. عاشقیت رسمش جنون است و مجنون پای دل عاشقی بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی‌جنبش عشق در مکنون نشود رسم و خط سرخ از هزارو سیصد و اندی آغاز شد و رسید به شیر بچه هایی که به فرمان پیر عاشقی ایستادند و از بیشه ایمان دفاع کردنند و خطی شد سرخ که تا امروز هست و راهش شد مسیر عشق چه پر مغز فرمود پیر عاشقی راه عاشقیت از حرم آغازگر خط سرخ میگذرد شیر بچه های بیشه ایمان شدند مدافع خط سرخ جوانان خوزستانی هنر تئاتر شیر بچه های ایمان ، فرهنگ انقلابی را در نگه داشتن این خط سرخ دانسته و چه خوب اندیشه کردنند برای اندیشه خط عاشقی و روشن نگه داشتن فانوس راه خط سرخ. خرمشهر دیگر در عاشقی در حال آزادی ست و مرد اندیشه گفت خرمشهر ها در پیش است. خط سرخ پا برجاست با هزاران هزار پیج خم های جاده عاشقیت و قطعا پا برجا می ماند این خط عاشقی. دست مریزاد حسین ذوالفقاری @behbahantheater


    33
    🌺🍂🍃🍂🌺🍂✨ 🍂🍃🌺 🍃🍂 ✨ #پارت64 رمان #رازیک‌سناریو به قلم بانو #مریم‌‌موسیوند صدای راحله بود. -سلام راحله جان چطوری با زحمتای ما؟. -چه زحمتی بابا... شام که درست نکردی؟. یاد گوشت بیرون گذاشته شده افتاد: در تدارکشم... چطور؟. -ببین مامان امشب کوفته درست کرده... سهم تو هم گذاشتیم... زنگ زدم که چیزی درست نکنی... داداش داره منو می رسونه.... چند دقیقه ی دیگه اونجام. قلب گلی از حس حمایت گرم شد و محکم تر تپید. -راحله جان زحمت نکش یه چیزی درست می کنم. -حالا یه امشبو مهمون دست پخت مامان من باش...فردا شب من مهمون تو می شم... چیزی از بیرون نمیخوای؟. -نه عزیزم... خوش اومدی. گوشی را کنارش گذاشت و لبخندی گرم با لبـ ـانش هم آغـ ـوش شد و با حس بهتری وسایلش را در چمدان چید.  *** راحله کوفته را با قاشق چند قسمت کرد: هر چند تو دیشب اذیت شدی، ولی برای من خوب شد... از حرف و حدیث فامیل ها برای چند ساعت راحت شدم. گلی سرش را بالا آورد و نگاهش کرد.  راحله همچنان با غذایش در گیر بود: داداش در مورد من باهات حرف زده؟. -فقط گفته که داری طلاق می گیری. راحله قاشقش را در بشقاب رها کرد ولی نگاهش را حرکتی نداد: آره ... خسته شدم... میگه منو نمیخواد... میگه فکر می کرده بعد از ازدواجمون بهم علاقه مند میشه ولی نشده و حالا داره به زور منو تحمل میکنه... میگه چندشش میشه بهم دست بزنه... حالا هم اومدم با مامان اینا زندگی می کنم. بلاخره هدف نگاهش گلی شد: تو چی؟... قصه زندگی تو چیه؟. این همان سوالی بود که گلی دلش نمی خواست کسی از او بپرسد. زندگی او سوالی شده بود هزار مجهول که او دیگر در حلش ناتوان شده بود... نمی دانست بازگو کردن حقایق تلخ زندگیش چه بازتابی خواهد داشت. آیا بعد از گفتن قصه اش باز آنها با او می ماندند یا مانند عزیزترین کسش او را طرد می کردند... نه... دیگر دلش نمی خواست کسی را از دست بدهد و شبانه روزش را به تنهایی بگذراند. با قصه ی او کسی به خواب نمی رفت، با قصه او همه گریزان می شدند... کتمان بخشی از زندگیش برای حفظ داشته های اندکش، آخرین سلاح او در این روزهای بی کسی بود... در دنیای اطراف او، یک صیغه ای زنی درست به نظر نمی آمد و او در این شرایط به حمایت این زن و برادرش احتیاج داشت... از طرفی بزرگمهر او را زن خود نمی دانست و هشت ماه دیگر او مجرد بود. -خوب من با پدرم و مامانمو خواهر برادر کوچیکتر از خودم زندگی می کنم... اونا کرجند... یه داداش بزرگتر از خودم دارم که متاهله و یه دختر پنج ساله داره... من و داداش با هم خرج خونه رو می دیم... آقامم سرطان داره و تو رختخواب افتاده. -متاسفم. و گلی جوابی برای این اظهار تاسف نداشت. کمی که گذشت، راحله باز گفت: وحید از صبح داره برات دنبال خونه می گرده ولی خیلی ها نیستن... ولی تا اونجایی که آدم می شناسه داره بهشون زنگ می زنه. گلی بشقابش را برداشت و به طرف آشپزخانه رفت: شدم اسباب زحمت... از دیشب تا حالا تعطیلات آقای رستاخیز و به هم ریخته ام... شرمنده ی هر دوتاتونم. راحله هم به آشپزخانه آمد و کنار سینک ظرفشویی ایستاد: داداش میگه خودم انداختمش تو این چاه خودمم درش میارم... پس داره وظیفه اشو انجام میده زحمتی نیست. گلی زیر کتری را روشن کرد: تو این دوره زمونه هر کسی این کارو نمیکنه. و راحله در دل گفت: داداش من هم برای هر کسی از این کارا نمی کنه... خودش نمی دونه ولی داری گرفتارش می کنی. شروع به شستن ظرفها کرد: شاید به خاطر بابامه. گلی کنار او ایستاد و ظرفها را آب کشید: بابات؟. -آره... بابا خدابیامرزم نه حاجی بود، نه سید، نه خیلی پولدار... ولی یه چیزو خیلی خوب داشت ... اونم مرام بود... کل محله رو اسمش قسم می خوردند... لوطی مرام بود... دست رد به سیـ ـنه ی کسی نمی زد. فکر نکنی جانماز آب می کشید...نه... ولی مردم دار بود... یه دونه بود... وحید وقتی هنوز یه نوجوون بود و دید بابا تو محل چقدر هواخواه داره... سعی کرد خودشو مثل اون کنه ... فکر می کرد اگه مثل بابا راه بره ... مثل بابا حرف بزنه... یا مثل اون ابروی راستشو بالا بفرسته میشه عزیز محل... ولی فقط بچه ها و همسن و سالهاش مسخره اش کردن... اون لحن لوطی برای یه پسر بچه خیلی خنده دار بود... کم کم که سنش بیشتر شد، فهمید باید مرام داشته باشه ... اول مردم و بخواد بعد خودشو... دست خیر داشته باشه و دلش بشه به اندازه ی یه دنیا... پشت باشه برای مامان وقتی بابا سکته کرد و مرد... هوای تنها خواهرشو داشته باشه و تو راه دادگاه قدم به قدم باهاش اتاقا رو بره... خوب مثل بابا تو محل مشکل حل نمی کنه ولی برای خانواده اش از جون مایه می ذاره... لحن صحبتشو بهتر کرد ولی هنوز یه چیزایی از اون دوران براش مونده و به قول خودش دیگه چاره ای نی باس باشون ساخت.... به اینجا که رسید گلی خندید. ✨ 🍃🍂 🍂🍃🌺 🌺🍂🍃🍂🌺🍂✨ ☑️🔛 @sanatoryy


جدیدترین تغییرات

  • تغییر نام کاربری کانال '.' از @member_plusis به @aks_kifiat
  • تغییر نام کاربری کانال 'Text_Nab' از @maghzekasiiiiiif به @TeXt_NwaB
  • تغییر نام کاربری کانال 'سودانيز_بيرسونز' از @Zefth به @Sadanesepersons
  • تغییر نام کاربری کانال '#channel_ALZ' از @channl_alz به @chanl_alZ
  • تغییر نام کاربری کانال '🍂چکامه🍂' از @jameChakan به @chakamechakame
  • تغییر نام کاربری کانال 'Newsha_karaj_drinks☕' از @kampeinsalamati_karafarin به @newsha_karaj
  • تغییر نام کاربری کانال 'Demo_PLaY_OpTiC_BaX' از @TURKSERVER2020 به @Mohamadyas11